
مهمون بازی :
هنر پیشه نقش اول

سکانس اول پلان اول :
نمای بیرونی راه پله داخلی یک ساختمان ساعت ۷ عصر :
کسرا پشت در ورودی آپارتمان در راه پله ایستاده شیطنت توی چشمای سبزش موج میزند. مامان هدی با کسرا بای بای میکنه و در را به روی کسرا میبندد ![]()
پلان دوم :
کسرا با شوق و شور و شیطنت وافر با انگشتش زنگ در آپارتمان را فشار میده .زییِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ !!!(صدای زنگ ممتد در فضا میپیچه )
مامان هدی : کیه؟؟؟!!!
کسرا : باز کن کسرا مهندس !!!!!!
مامان هدی لای در را با میکنه . کسرا به زور ۳/۲از پای چپش و نیمی از بالا تنه اش را توی شکاف ۲۰ سانتی در نیمه باز میچپونه .
مامان هدی : به به .........سلام آقا کسرا . خوش اومدید.
کسرا واسه دست دادن دستش را دراز میکنه و دستهای کوچولوش را توی دستهای مامانش میگذاره و میگه یالا یالا و همزمان ۳/۱ باقیمانده خودش را با یک حرکت آکروباتیک وارد خونه می کنه .
پلان سوم :
مامان هدی در همان موقعیت پشت در آپارتمان ایستاده کسرا با مامانش بای بای میکنه و چشمان شیطونش جرقه میزنه و همون موقع در را به روی مامانش می بنده .
مامان هدی زنگ میزنه : زینگ زینگ
کسرا : کیه ؟!
مامان هدی : منم منم مادرتون غذا آوردم براتون !![]()
کسرا :.......................................................![]()
مامان هدی دوباره زنگ میزنه زینگ زینگ .
کسرا : کیه ؟!
مامان هدی : کسرا جونم در را باز کن مامان ........ غذا رو گازه !
کسرا : ...................................................![]()
مامان هدی دیگه عصبانی میشه ."زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ - تق تق تق تق "
مامان هدی ( با عصبانیت ) : کسرا در را باز کن .
کسرا : نمیخواست در را باز کن !![]()
مامان هدی : ![]()
زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ زینگ تق تق تق تق تق تق
مامان هدی : کسرا زود در را باز کن غذا سوخت پسر .
کسرا : ...................................................![]()
پلان چهارم :
ساعت ۷.۲۵ دقیقه
مامان هدی مستاصل و مشوش روی پله نشسته. از داخل خونه هزار تا صدای هنجار و ناهنجار به گوش میرسه .
هراز چند گاهی یک تقی به در میزنه و با قیافه مستاصل فکر میکنه که با این وروجک با هوش لجباز چی کار کنه ؟؟؟ یک خورده چونه اش رامیخارونه و باز دوباره زنگ میزنه زینگ زینگ
مامان هدی : کسرا جونم مامان هدی داره میره بیرون پاستیل بخره میایی با مامان بریم ؟؟؟؟
ناگهان صدای تاپ تاپ دویدن پای کسرا متوقف میشه . ![]()
یک صدایی نرمی پشت در میاد . مامان هدی گوشش را به در میچسبونه یک لبخند کمرنگ روی لبش میشینه .
مجددا" به آرومی به در میزنه
مامان هدی : کسرا ی مامان !!!!! من برم ؟؟؟؟؟ تو نمیایی ؟؟؟؟ پاستیل نمیخوای ؟؟؟؟
هیچ صدایی نمیاد .
مامان هدی با پاشنه کفش روی پله میکوبه تق توق تق توق
صدای پیچیدن دستگیره در ، توی سکوت به گوش میرسه با صدای قیژ لای در باز میشه ......................... فقط یک لنگه چشم سبز رنگ کنجکاو
از پشت در نمایان میشه .
مامان هدی با یک حرکت سریع در را هل میده و وارد میشه .
سکانس دوم پلان اول :
نمای داخلی آپارتمان ساعت ۷.۳۰ عصر
مامان هدی هراسان به سمت آسپزخونه میدود و با قیافه وا رفته به اجاق گاز نگاه میکنه و بعد با عصبانیت شعله زیر قابلمه برنج شفته شده
را خاموش میکنه و ماهیتابه مرغ جزغاله شده
را توی سینک قرار میده و دوباره در کشوی فریزر را باز میکنه.
سکانس N ام پلان N2 ام
مامان هدی مستاصل و مات و مبهوت و انگشت به دهان از یک شاهکار دیگه کسرا مهندس !!!!
به حق عجب وروجکی این کسرا خان مهندس !!!!!
و مامان هدی متحیره که چرا این وروجکه نیم وجبی اینقدر باهاش لَجه؟؟؟!!!!
اندر حکایت سخن پرانی کسرا مموشه :
کسرا : پاستیل میخواست. ![]()
مامان هدی : بگو مامان من پاستیل می خوام
کسرا : "مامان من پاستیل می خوام" نمی خواست "پاستیل می خواست" ![]()
******************************************************
عکاس مهد کودک : کسرا دستت و بکن توی جیبت.
کسرا :نمی خواست دستت و بکن تو جیبت .![]()
****************************************************
مامان هدی: کسرا اینقدر نگو نمی خواست
کسرا : نمی خواست اینقدر نگو نمی خواست ![]()


لینک عکس 
به این میگن تقابل قشنگ احساس مادر و فرزندی !
![]()
یک ماموریت دو روزه کاری" غیر قابل انتقال " بهم خورده بود . از همون لحظه که فهمیدم که باید این سفر را برم دلم واسه کسرا تنگ شد .
.
هر روز که به زمان مسافرت بیشتر نزدیک میشدیم این احساس من بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه صبح روز سفر واقعا" احساس کردم که عضو عضو بدنم درد میکنه و گیج و منگم به معنای واقعی کلمه .
تا میشد بوسیدمش ، بوئیدمش و لمسش کردم تا بتونم مدت بیشتری توی این سفر احساسش را با خودم ببرم . ![]()
هنوز از تهران خارج نشده بودیم که دیگه تحملم تموم شد . های های گریه کردم و تا خود رشت یک بند اشک ریختم . هر ده دقیقه یکبار زنگ میزدم که حال و سراغی از این پسره بگیرم .
حالا ماجرای اون روی سکه را بشنوید . ![]()
روز چهار شنبه ساعت ۳PM
![]()
- کسرا چطوره ؟
- خوبه
-چیکار میکنه ؟
-داره کلوچه میخوره و شو نگاه میکنه
- دلتنگی نمیکنه ؟
- نه
-خوب طبیعیه هر روز تا ساعت ۶.۵ بعد از ظهر عادت داشت که منو نبینه .
.
.
ساعت 8 PM
![]()
-کسرا چطوره؟
-خوبه ؟
-چی کار میکنه ؟
-با اسباب بازهاش بازی میکنه .
-غُر غُر نکرد ؟
-اصلا"
-یعنی اصلا" نفهمید که من نیستم ؟

-نه
-خوب چون بعضی روزها منو دیر تر هم میبنه طبیعیه .![]()
.
.
ساعت PM ۱۱
![]()
- کسرا چطوره ؟

-یعنی اصلا" بهانه منو نگرفت ؟
-واقعا" ؟؟!!![]()
-آره به خدا
-چه خوب
همش نگران بودم بچه ام غصه بخوره
الان چی کار میکنه ؟
- شو نگاه میکنه .
-شامش را خوب خورد ؟

-کامل
-اصلا" - خیالت راحت باشه .
- ![]()
روز پنجشنبه ساعت ۵ AM
![]()
-کسرا دیشب کی خوابید ؟
-وقت همیشه
-بهانه گیری نکرد ؟
-نه اصلا"
-الان چی کار میکنه ؟
- حتما" تاج گذاری پادشاه انگلستان راخواب میبینه !
-بیدار شد به من خبر بدید . حتما"
.
ساعت 11 AM
![]()
- کسرا چی کار میکنه؟

- ُسر سُره بازی میکنه
-کجائید الان ؟
-پارک
-صبحانه خورد ؟
-آره نگران نباش صبحانه اش را کامل خورد .
-یعنی اصلا" نفهمید نَنَه اش نیست ؟![]()
چقدر سخت میگیری بابا ، بچهء دو ساله است . نمیتونه که احساسش را بیان کنه !
- واقعا"
.
ساعت ۸ PM
![]()
-کسرا چطوره ؟

-خوب
-یعنی هیچی ؟![]()
-هیچی
- ![]()
![]()
![]()
و امـــــّــــــــا ................

لحظه دیدار ![]()
تراژدي :
![]()
روز يكشنبه ساعت ۹AM
![]()
- کسرا چطوره ؟ 
- خوبه
- کی رفت مهد کودک ؟
- امروز مهد کودک نرفت . گفتیم بمونه خونه بهتره
- اذیتتون میکنه آخه !!
- ![]()
- سراغ منو نمیگیره ؟
- فعلنا" که نه
- حدس میزدم ![]()
ساعت ۹pM
![]()

![]()
- خوابيد ؟

- داره ميخوابه
- هيچي ؟؟؟
- نه ..........بهتر كه سراغت را نميگيره ........بچه كه گناه نكرده مامانش هميشه مسافرته .
- آره خب . راست ميگيد ![]()
روز دو شنبه و سه شنبه :
![]()
===== ==ايضا"=========
ناگهان : ساعت 11pM
![]()
-الو هدی ؟!!!
- آره خواستم بگم كسرا بلاخره سراغ تو را گرفت. ![]()
- راست ميگيد ![]()
![]()
![]()
![]()
؟؟؟ چي شد ؟؟؟؟ چي گفت ؟؟؟؟ چطور شد؟![]()
تو سوپر گفتم : چي ميخواي عزيزم ؟
گفت: سانديس ميخواست ( "خان قلي خان " هميشه به جاي ميخوام ميگه ميخواست
) .
گفتم: آقا يك سانديس بديد . كسرا جون ديگه چي ميخواي ؟
گفت :پاستيل ميخواست .
اينم پاستيل ديگه ؟
نُپ نُپ ميخواست . ( همون بلاي خانمان برانداز = لُپ لُپ ) .
هدي ميخواست .
- ديدي بچه سراغ ترو هم ميگيره . اينقدر نگو کسرا بي عاطفه است . بود و نبود من خيلي براش فرق نميكنه . دیدی حالا ؟!
- آره بازم خدا را شكر تو سوپر ياد من افتاد
همين ؟بعدش ؟؟؟ كاري ...... چيزي ...بهانه ای .... نق نوقي؟؟؟؟
- نه خيالت راحت . هيچي ![]()
-![]()
و امـــــّــا بازم ................

اين غرورت منو كشته پسر
اینجاست که گاه گاهی ننه هدی به فکر میرود که آیا روال پیشرفت احساس پسر سیر صعودی داشته ؟؟! و آیا میتواند امیدی به اینکه سال آینده پسرک کمی بیشتر سراغش را بگیرد داشته باشد ؟
اینجاست که دائم از خود میپرسد که داشتن پسر مغرور برای یک مادر حسن است یا عیب ؟؟؟
عنوان خبر : حبس سه ساعته یک مادر در دستشویی منزل خود
![]()
مشروح خبر :
خبرگزاری بی مهری اعلام کرد :
روز گذشته پسري در هنگام خروج از منزل با بستن درب دستشويي به روي مادر خود ، نامبرده را تا زمان رجعت در آن فضاي معطر و معظم محبوس نمود.
![]()
جامعه خبری و شاهدان ماجرا خاطر نشان کردند عمق فاجعه به حدی بود که مادر حبس شده پس از خروج از زندان انفرادی خود ازفرط عصیانبت
و خستگی
ساعتها قادر به بازگو کردن رخداد نیز نبود.
زندانی پس از تجدید قوا طي گفتگوي اختصاصي با خبرنگار ما اذعان نمود كه:
بعلت مشغله زياد كاري چند روز بود كه موفق به نظافت کامل منزل نشده بودم به همين دليل از برادرم خواهش كردم در اين روز تعطيل آفتابي پسرك را به مدت سه ساعت به گردش ببرد. تا با فراغ بال به انجام كارهاي عقب افتاده خانه بپردازم .
اما همانگونه كه مطلع شديد پسرك در هنگام خروج مرادر اولين مرحله نظافت منزل باقي گذاشت .![]()
برگفته از سايت خبري :www.W.C.com
لينك عكس